X
تبلیغات
رایتل

مرگ تدریجی یک احساس ( داستان واقعی من از امروز تا مرگ )

مرگ تدریجی یک احساس ( داستان واقعی من از امروز تا مرگ )

مرگ تدریجی یک احساســــــــــــــــــــــــــــــ (داستان واقعی من )

روزی پسر تنهایی تصمیم گرفت  با دختری زیبایی دوست شود پس از مدتی تلاش به او نزدیک شد و موفق به دیدار او در کافه ای نزدیک محلشون شد .

پسربا خودش فکر میکرد که دیگه همه ی غمای دنیا تموم شده و از امروز تنها خوشی وارد زندگیش میشه ، 

فکرمیکرد تو جامعه ای که زندگی میکنه هنوز یک نفروجود داره که میتونه با تمام وجودش بهش ابراز احساسات کنه ، فکر میکرد این ظاهر زیبا و رنگارنگ همون باطنشه ، فکر میکرد که از امروز وقت برنامه ریزی کردن برای آینده و داره ..

ولی روز ها گذشت اون درپس انتظار دیدارش لحظه لحظه زمان ها رو سپری میکرد و وقتی از   دختر درخواست میکرد که امروز و بیا تا ببینمت  فقط و فقط یک جواب میشنید:

من تا ساعت شش عصر کلاس دارم تا بیام خونه و لباسامو عوض کنم دوش بگیرم ساعت هشت میشه و دیگه خونوادم بهم اجازه نمیدن از خونه بیام بیرون 

پسر در بین رویا پردازی های خامش تمام حرف های دختر را توجیح میکرد و روز به روز آلوده اون می شدو  لحظه  لحظه از غم انتظار رنج میکشید وبر خلاف میل باطنیش از طریق تلفن با او تماس برقرار میکرد 

گاهی گرم و گاهی سرد مکالمات شکل میگرفت 

گاهی وقت اون میشد که برای پسر ادا بازی در بیاره و پسر نمیدونست که خوبی و محبت بیش از حد فقط و فقط مسبب دوری فاصله جبران ناپذیری میشه

دختر گاهی اوقات غیب میشد و زمانی که که کارش گیر میکرد سراغ پسر میرفت و اون هم از صمیم قلب بهش کمک میکرد

گاهی اوقات پسر با ذوق و شوق میرفتو و کادویی رنگیو طراحی میکرد و و میگشت مغازه های مختلف و اون تزئین میکرد ولی وقتی با نهایت  هیجان از دختر درخواست میکرد که بیا تا ببینمت فقط یه جواب میشنید.

روز ها گذشت و پسر بی تجربه به محبت کردن و فکر کردن به دختر ادامه  داد و وقتی به اطرافش نگاه میکردو و بقیه دوستاشو می دید تعجب میکرد که واقعا چه جوری میشه انقدر به جنس دختر بی اهمیت بود

با خودش فکر میکرد که باید با دخترا مهربون بودو اونارو تو پر قو بزرگ کرد ،فکر میکرد که محترم ترین موجود روی کره زمین خانوم ها هستنو باید روحیه لطیفشونو نوازش کرد 

روزی دستِ مهربونی دست پسر رو گرفت و تمام تجربیاتشو در اختیارش گذاشت ، و به اون هشدار داد که اگه همینطوری به سادگیش ادامه بده روزی از دست میره و میبینه که نصف عمر زندگیش به فنا رفته 

پسر هم قلبا به حرف اون خندیدو گفت من با تو فرق میکنم من می تونم از پس این مشگل بر بیام نهایت یک نفر دل منو میشکونه یا دونفر بلاخره به اونی که می خوام میرسم بازم به فکر احترام گذاشتن به قشر خانم ها افتاد 

و به تلاش خودش تو زمینه محبت کردن و محترم شمردن دختر ادامه داد تا یه روز به خودش اومد که دختری که عاشقش بوده به یه بت بزرگ تبدیل شده و قدرت تکلمش از بین رفته و تنها کاری که میشه در قبالش انجام داد اینه که اون بت سفید و پرستید ،تو ذهنش با دوزانو به بت بزرگ تعظیم کرد و با تبر طلایی بی محلی که کنار بت عظیم و محترم افتاده بود  جفت پای بت و از مچ قطع کرد و بت تو فکر پسر با کتف به زمین خوردو متلاشی شد و یه تیکه از قسمت تیزش هم تو روح پسر فرو رفت و زخمی دائم بجا گذاشت

پسر ناراحت غمگین ساعت ها روی تختش داراز میکشید و با خودش فکر میکرد که دنیا به آخر رسیده ، شبا پتو کرم رنگشو رو سرش میکشید  و با خودش تا می تونست گریه میکرد، روز ها سپری شد و لحظه لجظه افکار سرد مردم ذهنش را از غم و غصه پاک کرد ،

سه ماه گذشت و بعد اون ماجرا پسر تصمیم گرقت با دختری که به اون محبت زیادی میکنه دوست بشه ولی پسر قلبا دلش دختر و نمیخواست فقط  مجذوب محبت  اون شده بود روز به روز دختر، پسر رو  توی ذهنش بزرگتر و بزرگتر میکرد ولی نمیدونست که خودش داره کوچیک و کوچیک تر میشه وپسر با بی محلی به اون جواب میداد وبهانه می آورد که سر کاره و نمیتونه ببینت و نهایتا سر مساله غیر قابل حضمی که از سمت دختر به پسر گفته شد اونو ترک کرد و مساله بسته شد 

اون لحظه بود که فهمید افراط تو محبت چقدر میتونه سمی باشه و کامل درک کرد که سم این محبت چه جوری روی مردم با نسبت های مختلف تاثیر میذاره

روز ها سپری شدو ماه ها گذشت تا دختر مهربون دیگه از راه رسیدو به پسر ضربه خورده ابراز احساسات فراوون کرد و صدو پنجاه و هشتا پیام براش فرستاد که همه و همه بی جواب موند

پسر با خودش تصمیم گرفته بود که از امروز به بعد هرکس به من ابراز احساسات کردو من دوسش نداشتم اصلا جوابشو ندم که همون اول پرونده بسته بشه و مسائل احساسی طرفو وابستش نکنه ولی دید که این بی محلی روز به روز داره دخترو به خودش نزدیک تر میکنه و یاد جریان اول عشقیش و خودش افتاد که کش دار کردن این مساله میتونه مخاطبشو یهو دل سرد کنه و چون ارتباطی باهم نداشتن سری از یاد دختر بره ...

روزها سپری شد و این پرونده بسته شد ولی ....(ادامه داستان )

پسرِ تنها و ضربه خورده هر روز مسیر سرد و زرد رنگ محل کارشو قدم میزد تا بخشی از این تنهایی و حضم کنه و و از لذت مازوخیسمی سردی هوا بهرهمند شه که بیشتر از سرما بسوزه ، پاییز زرد رنگ واقعا تاثیری عجیبی روی پسر داشت و اونو هر روز مجبور میکرد با یه آهنگ غمگین  تو هوای سرد در بین کوچه های خاطره انگیزیش ببره 

هر روز یاد دست مهربونی می افتاد که بهش می گفت اگه همینجوری ادامه بدی از پا می افتی... ولی با نیش خندی مضحک به قدم زدنش ادامه میداد و هر روز از کافه اولی سر میزد ،

مسیر هایی که باهم میرفتنو قدم میزد و تصویر سازی ذهنی میکرد،

یه آدم خرافاتی که هر روز بدتر و بدتر میشد فکر میکرد به تصویر سازی ذهنی می تونه دوباره ببینتش ،

گذشت و گذشت و گذشت

تا پسر تونست با کمک زمان سوزنای دردناکی که تو  مغزش فرو رفته بودو دربیاره و به آرامش مجدد برسه ...

ماه ها سپری شد پسر بعد از اینکه به آرامش کامل رسیده بود از طریق عزیز ترین دوستش به یه مهمونی کوچیک دعوت شد، و اونجا از یه دختری جذاب با چال لپ عمیق که حاشیه های خنده داری هم دور خوش داشت  خوشش اومد  

تصمیم گرفت دلشو بدست بیاره دوباره یه زندگی هدف مندو شروع کنه ، 

این سری با توجه به تجربه هایی که بدست آورده بود تصمیم گرفت عقلانی تر رفتار کنه پسر اون شب دخترو بغل کرد و با تمام وجود عشق و بهش انتقال داد دستشو گرفت و موهاشو نوازش کرد و در گوشش حرف زدو خواستشو بهش گفت دختر هم خندیدو گفت تو دیوونه ای من یه آدمی هستم که نمیتونم مال کسی باشم من آدمی هستم که اگه متعلق به کسی بشم نمیتونم از مسولیت های یه رابطه بر بیام پسر هم با بی توجهی به حرف دختر اونو در آغوش گرفته بودو با عشق نوازش می کرد تا از هم جدا شدن 

روز دیگه مجدد مهمونی سابق برپا شد و پسر  بعد از دیدن دوباره دختر اون در آغوش گرفت و نوازش کرد و مجدد خواسته اش را به دختر گفت و به اون هدیه کوچیکی مشابه همونی که به نفراولی داده بود داد و با اون صحبت کردو بوسیدش فوقالعاده بود  حس توصیف ناپذیری بود من نظاره گر این مهم بودم

بعد از اون روز پسرو دختر از طریق تماس تلفنی باهم در ارتباط بودن و زمانی که پسر از اوندرخواست کرد که ببیندش با بهانه هایی مشابه نفر اولی مواجه شد خنده ای همراه با اشک روی لب و چشمش جاری شد و با خودش عهد بست که عقلانی تر رفتار کنه ، مجدد درخواستشو گفت ولی وقتی با همون جواب مواجه شد تصمیم گرفت با بی محلی از اون فاصله بگیره و از صمیم قلب کمکش کنه چون واقعا از ته قلب دوسش داشت ولیجوابی که میشنید این بود که منم تو رو دوست دارم ولی به من زمان بده که خودمو اصلاح کنم تا شرایطم او کی شه ولی چون پسر  مشابه ابن قضیه و مشاهده کرده بود ...

پسر رفت مسافرتو و چندروزی از اوندوربود و هیچ خبریم از اون نداشت تا دختر به اون مسیج زدو یه آهنگ عاشقونه براش فرستاد و یه کلیپ پسر با مشاهده این وضعیت بسار ذوق زده شد و مجدد احساساتش جریحه دار شدو سمت دختر رفت 

پسر از مسافرت برگشتو ازدختر که تظاهر به دلتنگی میکرد درخواست کرد تا اونو ببینه و جوابی که شنید این بود که امروز به هیچ عنوان نمیتونم از خونه بیام بیرونولی سعی میکنم بپیچونم و بیام ببینمت پسرهم ساعت پنج و پنجاه دقیقه از خونه زد بیرونو منتظر تماس دختر ساعت ها قدم زد وبعد ساعت نه و چها دقیقه گوشیه پسره به صدا در اومدو وصدای پشت موبایل میگفت که بیا تا ببینمت پسر با عجله دویدو رفت سر قرار ولی یه دختره مست که یه سیگار گوشه لبش بودو ملاحظه کرد سرد شد به پاکت سیگار خیره شدو به چهره خندونه دختر که چال لپش لحظه لحظه  پسرو وسوسه میکرد که صورت نازشو ببوسه دستشو گرفت با هم  تا نزدیکای خونه قدم زدنو پسر همچنان سرد بی تکلم به به حرفهای دختر گوش میدادو دوست داشت به آینده ای که مد نظرشه برسه برخلاف میل ظاهریش سرد بود سردو یه دنده که موقع رفتن هم دختر اونو بغل کردو بوسد و چند قدم که از هم دور شدن پسر زد زیر گریه و ساعت ها تو کوچه های تاریک قدم زد

وقتی رسید خونه قلب داغو آتشینش روکش سردشو آب کرد و همون آدم قبل شد ولی یه آدم دویوونه تر که دیگه واقعا نمیدونست چه کار کنه از یه طرف نگران از طرفی دیگه به ظاهر دلسرد نقشی که وقتی دخترا برام بازی میکردن رو من تاثیر میذاشت

زمان سپری شد و  هر چند روز مکالمات نوشتاری رد و بدل میشد که سرمای نوشته هم دیگه کاملا محسوس بود 

پسر تصمیم گرفت به گفته های دست مهربونی که تمام تجربیاتشو در اختیارش گذاشته بود توجه کند و از یه آجر قیر اندود شعله ور تبدیل بشه به یه قالب یخ 

هر روز از اینو اون حرفایی میشنید که نزدیک این آدم نشو ، این آدم بد بختت میکنه ، این آدم کثیفه و ... ولی با بی اعتنایی از کنارشون گذشت و راه خودشو ادامه داد

حالا من کاغذ و قلمو میدم بخودش تا ادامشو براتون بنویسه 

امیرجان این کاغذ این قلم شروع کن :


یه روز از شدت ناراحتی رفتم تو یه کافه نشستم دیدم صدای پچ پچ میادو دو نفر از عشقم حرف میزدن و حرفایی که وقتی یه مرد میشنوه انگار شمشیر میکنن تو قلبشو در میارن چند بار چند بار از چند طرف روحم زخمی تر شد ولی باز به راه خودم ادامه دادم تا به اون چیزی که می خوام برسم 

فردای اون روز به یه مهمونی دعوت شدم که دورمو پر دخترای خوشگل و رنگاورنگ گرفته بودن ولی من مست یه گوشه تو تاریکی نشسته بودمو  به اون فکر میکردم جوری که هر لحظه تو ذهنم بود، وقتی با ذوق و شوق رسیدم خونه و بهش مسیج دادم : اینو شنیدم که ...تو منونفریــــــــن    کردی ؟

منم هی ازش سوال میپرسدم که چه چی شده میگفت نمی تونم بهت بگم

و بعد گفت اعصابم گهیه  دارم ساکامو می بندم بعدا بهت میگم

اون همه ذوق و شوق رفت زیر یه دستگاه پرس دویست میلیون تُنی و خورد شد

بعد دقیقا همونجا با اشکی که تو چشام بود رفتم از تو فیس بوک ریمووش کردم تا دیگه عکسای رنگارنگ آزار دهنده نبینم

گذشتو گذشت من با قلب گرم و ظاهر یخی منتظرش موندم  تا از طرف اون یه پیام برسه  یادمه یه روز ظهر بود که  یهو دلم گرفتو با یه آهنگ جوری زدم زیر گریه که خودم متعجب شدم و تو ذهنم هی صداش میکردم و باهاش حرف میزدم یهو حالم به طرز عجیبی خوب شد و رفتم صورتمو شستم تا برگشتم دیدم بهم مسیج زده حال و هوای عجیبی بود

تو این حالو هموا عکسیو دیده بودم که دستش تو دست یه پسر بود با این عنوان که | میمیرم برات |

بعد مسیجیو دیدم با عنوان ( حرف بزنیم )

روز ها گذشت و من ازش درخواست کردم که ببینمش  و یه شب رفتم تا اونو ببینمو با هاش حرف بزنم !

رفتم دیدمش خشگل شده بود خشگل تر از همیشه

یه عکس تو گوشی بهم نشون داد که پسررو بوسیده بود و...

انقدر حالم بد شدکه داشتم از پا می افتادم ولی خودمو محکم نشون دادم و بی تفاوت و به راه خودمون ادامه دادیم 

دورمو دوستاش گرفتن  ولی از من درخواست کرد که تو اون ضد حال بزرگ حرف بزنم

گذشت و یه پسر دیگه هم بهمون اضافه شد که عشق به ... تو چشاش موج میزد  و اون شمشیر هر لحظه بیشتر تو قلبم فرومیرفت انقدر که عصب حرارت همیشگیو قطع کردو یهو دستو پام سرد شد و این سرما قلبو تمام وجودمو فرا گرفت ولی بازم متظاهرانه بود  تو اون لحظه نمی دونستم چکار کنم

داد بزنم ؟

یا با خون سردی به کارم ادامه بدم!

رسیدم خونه از شدت عصبانیت میخواستم داد بزنم ولی لبخندو آرامشی روی لبم بود باهم ساعت ها چت کردیم من بهش گفتم که از امروز به بعد نمیبینمت اونم بهم قول داد که همه چی درست میشه گفت سری خودمو تغییر میدمو میام ولی نه بخاطر تو بخاطر خودم.

دو هفته گذشت پنج شنبه شب که دیگه داشتم از شدت دلتنگی میمردم بهش مسیج زدم و هیچ جوابی نیومد  دوباره مسیج زدم تو وایبر و... و با یه مشت جملات بی دستور مواجه شدم که بهم ریخته بود و حرفی که اور زدم نمیتونم حرف بزنم دقیقا روزی که میخواستم باهاش حرف بزنم 

فرداش از طرف دوستام تصمیم گرفتیم صبح بریم تو یه باغی که صبحانه بزنیم منم ناراحت بچها از پرسیدن چی شده پکری !

گفتم دلم تنگ شده و.. گفتن بی خیال بابا رفتم کناردوستم نشستم که یهو یه مسیج اومد که اسم روش بود منم خوشحاللللللللل گفتم آخ جون دوستم گفت بیا بخونیم ببینیم چی نوشته...................................................

یهووووووووووو جفتمون داغون شدیم ، داغون تر از همیشهههههههههههههههههه

مشروبو ویید  باهــــــــــــــــــــم زده بود 

واسه اینکه بقیه بو نبرن گذاشتم شب باهاش تماس گرفتم و بازم بهش گفتمکه دلم براش تنگ شده 

گفت قرار میذارم میبینمتـــــــــــــــ..........

بازم امیدواربودم و شب هم ساعتای هفتو پنجاه دقیقه ازش درخواست کردم بیاد تا باهاش چت کنم

و باز حرفای ضد حالی که کلمه به کلمش حالمو بد تر میکرد

1- اونموقعی که من منتظر یه لحظه دیدنش بودم اون کلاساشو می پیچوندو میرفت پیش عشق تهرانیش 

2- میگفت فعلا نمیتونم ببینمت بعدا قرار میذاریم

3- کلاسامو زیاد نمیتونم بپیچونم چون استاد حذفم میکنه

4- 2 شب بعد ازش درخواست کردم که 2 شنبه کلاسشو بپیچونه

جواب : من کلاسام خیلی برام مهمه نمیتونم بپیچونم 

دوباره درخواست کردم : 

گفت همه استادا دوست بابامن و لوم میدن (روزایه دیگه لوش نمیدادن )

5-التماس کردم بهش بازم تاثیر نداشت  خیلی التماس کردم 

اولین بار بودم انقدر به یکی التماس کردم  و التماسم از روی این بود که واقعا قلبا میخواستم نجاتش بدم 

و یه لحظه فکر کردم با یه شیطان دارم صحبت میکنم ...

خیلی برام عجیب بود  خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

ولی بازم قلب مهربونشو حس میکردم  ...

شاید این همه جریانم به یه داستان مثل داستانای بالاتبدیل شه من که کل قدرتمو گذاشتم !

بلدم نقش بازی کنم ولی از تظاهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر بدم می یاد 

یاد گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چکار کنم ولی از تظاهـــــــــــــــــــــــــــر بدم میاد .....

احساسمم داره بهش از بین میره........................

الان کل فکرو ذکرم شده کمک کردن بهش 

چون هنوز باید از لحاظ سنی و فکری رشد کنه

وگرنه دیگـــــــــــــــــــــــــــــه شخصیتش شکل میگیره او این همه زیبایی ظاهری حیف میشه 

و این کاراش جز وجودش میشه و آبرو ، جونش به خطر می افته و همچنین خونواده محترمش ... 


تاریخ ارسال: 1392,07,15 ساعت 15:31 | نویسنده: امیر بیرمی | چاپ مطلب
نظرات (4)
1392,07,15 15:34
arman
امتیاز: 0 0
لینک نظر
:'(((
1392,07,16 12:30
یگانه
امتیاز: 1 0
لینک نظر
عاشقتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم یعنی :(
1392,07,16 12:45
Ahoora
امتیاز: 0 0
لینک نظر
agha havaset bashe daghoonet nakone !
kheiliiiii sharayete mozakhrafi shode
sigario alaf shodee joze zendegie mardom
be ye orf dare tabdil mishee
khoda bekheir kone
be talashet edame bede
:(
1392,07,16 12:47
Gelare tahsima
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بهتون افتخار میکنم
ولی باید دایورتینگتو آن کنــی
مردم خیلی لاشی شدن
همه جا همینجوری شده
امیدوارم خداهم بهت کمک کنه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد